یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
 
ثبت در کتاب گینس

 

در آن سال‌ها که باد از سمت اقیانوس یخ‌زده به سوی اروپا می‌وزید و درختان شش بار در سال، در ژاپن بار می‌دادند و برنجکاران ویتنام هر ماه برنج می‌کاشتند و برمی‌داشتند، هر درخت نخل در یمن، سه تن خرما می‌داد!باورش مشکل است دلیلی هم ندارد که شما باور کنید؛ خب، نکنید!و در آن سال‌ها که آب اقیانوس‌ها کمتر از آب یک سطل بود و نهنگ‌ها را باید با ذره‌بین می‌دیدید، مردی در یکی از جزایر اقیانوس آرام زندگی می‌کرد که قدش شش متر بود و دست‌هایی به اندازه یک چوب کبریت داشت؛ البته باورش مشکل است و دلیلی هم ندارد که شما باور کنید؛ خب، نکنید!و در آن سال‌ها که طوطی‌ها یک شهر داشتند و می‌توانستند آسمانخراش بسازند و فضاپیما بفرستند سمت مریخ، یک کلاغ بود که معمولاً وقتی سر زبان‌ها می‌افتاد تبدیل می‌‌شد به چهل‌کلاغ! طوطی‌ها از این یک کلاغ چل‌کلاغ‌بازی خوششان می‌آمد بنابراین یک طوطی که نام کوچکش «جیمز» بود و نام خانوادگی‌اش... [خدای من! چه بود؟ آها! یادم آمد: جویس!] نشست که یک رمان بنویسد درباره ایرلندی‌ها و از یک کلاغ به نام «اولیس» نام برد که می‌توانست سوار کشتی شود و دور «دوبلین» را در عرض دو دقیقه و 30 ثانیه بچرخد اما این سفر، نزدیک به هزار صفحه طول کشید. البته باورش مشکل است و دلیلی هم ندارد که شما باور کنید؛ خب، نکنید!در آن سال‌ها که... و در آن سال‌ها که... و در آن سال‌ها که... افسانه‌ها اغلب اینطور شکل می‌گیرند حتی حالا اوایل قرن بیست و یکم. هرچه از یک کلاغ به کلاغ‌های بیشتری برسید [چه آن کلاغ‌ها به خانه برسند، چه نرسند] موفق‌تر خواهید بود. شما را بیشتر باور می‌کنند؛ و... در کتاب رکوردهای «گینس» ثبت می‌شوید! و این پایانی خوش برای افسانه‌ای معاصر است.
برف خوارزم


گفت: «آن توانم کرد که تقدیر خداوندی است نه بیش و نه کم» بازرگان گفت: «بوعلی همین تواند کرد؟ نه بیش؟ پس چه آموختی که گویند مرده، زنده کنی؟» گفت: «مردگان به امر ایزدی جان یابند. مسیحا چنین کرد. نه نبی‌ام نه وصی.» بازرگان گفت: «کیسه‌ای زر دهم تا این پسر به زندگی باز آری.» گفت: «اگر توانستمی تمام مال جهان کم بودی. نتوانم.» و از خانه بیرون شد. بیرون، برف می‌آمد. برف، در ولایت خوارزم اندک است. اندک بارد و درشت؛ اندک به دفعات سال و اندک به زمان؛ ساعتی برف بارید و ایستاد. بوعلی تا به میانه ی راه رسد تا کمر به برف فروشد. کبوتری دید که از انبوهی برف بر بال‌هایش، به زیر افتاده بود و آن بار عظیم را به دوش می‌کشید و بر برف گام می‌زد و هیچ نمی‌گفت. بوعلی را از این «سعی» خوش آمد. دست برد که برف از بال‌های کبوتر بتکاند. نتوانست. برف، در زمهریر خود، با بال‌ها یکی شده بود و مردمکان کبوتر، دیگر در چشمخانه نمی‌چرخیدند؛ در یخ، غوطه‌ور بودند؛ و اشک – اندک‌تر از اندک – از کناره‌های مورب چشمان کبوتر بر برف می‌نشستند. بوعلی را، وقت، خوش بود. دانست که پیشتر نتواند رفت؛ برف، باریدن گرفته بود. و او، آن کبوتر بود با بال‌های یخین. ایستاد؛ آنقدر که برف به شانه‌‌گاهش رسید؛ و گفت: «بایست!» به برف گفت: «بایست!» و برف، در خوارزم ایستاد. شب دررسیده بود؛ و گفت: «صبح باش!» صبح شد؛ و گفت: «به خانه بازرگان باشم.» به خانه بازرگان بود. چون کیسه ی زر گرفت، پسر برخاست؛ گفت: «نمرده بود تا زنده‌اش کنم. هرچه بود گمانِ مرگ بود. چون از گمان دست بداری نه کس آمده نه کس رفته نه کس مرده.» و ما... ندانیم که بوعلی از برف خوارزم رست یا... هرگز برفی نیامده بود؟!

 
comment نظرات ()